پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ | ۲۰:۵۳ ۷ بازديد
دهند. اما، توجه داشته باشید، من به نظر خودم پایبندم، و این را هم میگویم: از کاری که بلک دعا انجام داده و من کاملاً به آن معتقدم، تعجب نمیکنم. فکر میکنم کار او درست بوده است.» «توجیهپذیر! چطور ممکنه؟» پرسیدم. همانطور که میتوانید تصور کنید، از پاسخی که دریافت کرده بودم شگفتزده شدم. دکتر قبل از پاسخ دعانویس دادن، روی صندلیاش چرخید و لحظهای با دقت به من دعا نگاه کرد. «فکر میکنم خودت اهل احضار علم نیستی؟ نه؛ پس وارد شدن به طلسم جزئیات بیفایده است. من همیشه قاطعانه با هرگونه همکاری بین فیزیولوژی و روانشناسی مخالف بودهام.
معتقدم که هر دو محکوم به آسیب هستند. هیچکس به اندازه من، شکاف غیرقابل عبور، ورطه مقدس بیپایانی که دنیای اجنه غیر مسلمان آگاهی را از حوزه ماده جدا میکند، را تشخیص نمیدهد. ما میدانیم که هر تغییر آگاهی با بازآرایی مولکولها همزاد در ماده خاکستری همراه است؛ و همین. ارتباط بین آنها چیست، نسخ خطی یا چرا آنها با هم اتفاق میافتند، فرشته ما نمیدانیم، و اکثر مراجع معتقدند که ما هرگز نمیتوانیم بدانیم. با این حال، به شما میگویم که وقتی کارم را طلسمات انجام میدادم، چاقو در دستم بود، علیرغم همه نظریهها، متقاعد شدم که آنچه پیش روی جفر من
قرار داشت، مغز یک زن مرده نبود؛ اصلاً مغز یک انسان نبود. البته چهره سید و حاجی را دعا دیدم؛ اما کاملاً آرام و عاری از هرگونه احساسی بود. بدون شک، باید چهره زیبایی میبود؛ اما صادقانه میتوانم بگویم که وقتی آنجا بود، به آن بهترین جادو در جلفا چهره نگاه نمیکردم.» آیا زندگی برای طلسم هزار گینه پشت سر گذاشته بهترین جادو در مراغه شده بود، نه، و نه حتی برای دو برابر آن مبلغ. «گفتم: 'جناب آقای من، خیلی تعجب کردم. فرشتگان شما میگویید بهترین جادو در جنت آباد که این مغز انسان نبوده. پس جادو سیاه چی بوده؟'» «مغز شیطان.» او کاملاً خونسرد صحبت میکرد و حتی یک ماهیچهاش را
تکان نمیداد. تکرار کرد: «مغز شیطان.» «و من شکی ندارم که بلک بالشی روی دهانش گذاشته و کلیسا چند دقیقهای آن را همانجا نگه داشته است. اگر این کار را کرده او شماره ملا را سرزنش نمیکنم. خانم بلک هر چه که بود، لیاقت اعمال صالح ماندن در این دنیا را نداشت. چیز بیشتری میخواهی؟ نه؟ شب بخیر، شب بخیر.» «نظر عجیبی بود طلسم نویس که از یک مرد دانشمند میشد شنید، نه؟ وقتی داشت میگفت موکل جن که اگر هزار گینه یا دو هزار گینه هم زنده بود، به آن چهره نگاه نمیکرد، من به چهرهای که دیده بودم فکر میکردم، اما چیزی
نگفتم. شیطان دوباره به هارلسدن رفتم دعاگر و از مغازهای دعانویس به مغازه دیگر رفتم، خریدهای کوچکی انجام دادم و سعی کردم بفهمم آیا چیزی در مورد بلکها وجود دارد که قبلاً جزو اموال مشترکشان نباشد؛ اما چیز زیادی برای شنیدن وجود نداشت. یکی از تاجرانی که با او صحبت کردم گفت که زن مرده را خوب میشناخته است - او به اندازهای که برای خانه کوچکشان لازم بود از او خواربار میخرید، زیرا آنها هرگز خدمتکار نداشتند، بلکه گهگاه یک پیشخدمت داشتند و دعا او ماهها قبل از مرگش خانم بلک را ندیده بود. به گفته این مرد، خانم
بلک «خانمی مهربان»، همیشه مهربان و با ملاحظه بود، آنقدر به شوهرش علاقه داشت، و شوهرش هم به او، همانطور که همه فکر میکردند. و با این حال، اگر نظر پزشک را کنار بگذاریم، من میدانستم چه دیدهام. و بعد، بعد از عبادت کردن اینکه همه چیز را با هم مقایسه حرز کردم، به نظرم رسید که تنها کسی که احتمالاً توسل میتواند کمک زیادی به من بکند، خود بلک است جفت روحی و تصمیم گرفتم او را پیدا کنم. البته او را در هارلسدن فرشتگان پیدا نمیکردند؛ به من گفته شد که او بلافاصله پس از مراسم تشییع جنازه آنجا را
ترک کرده است. همه چیز دعانویس در خانه فروخته شده بود، و یک روز خوب، بلک با یک چمدان کوچک سوار قطار شد و هیچ کس نمیدانست به کجا رفت. این یک فرصت بود که نماز خواندن دوباره از او خبری شود، و بالاخره به ذکر طور اتفاقی او را دیدم. یک روز در جاده گری این قدم طلسم میزدم، به جای خاصی نمیرفتم، اما طبق معمول به اطرافم نگاه میکردم و کلاهم را محکم گرفته بودم، زیرا اوایل ماه مارس، یک روز طوفانی بود و بهترین جادو در حسن آباد باد باعث میشد نوک درختان در دعا این تکان بخورد شیاطین و بلرزد. از
رمل انتهای هولبورن بالا آمده بودم و تقریباً به جاده تئوبالد رسیده بودم که متوجه مردی شدم مقدس که جلوی من راه میرفت، به عصایی شماره ملا تکیه داده بود و از هر نظر بسیار ضعیف بود. چیزی وجود داشت در مورد نگاهش که کنجکاوم
معتقدم که هر دو محکوم به آسیب هستند. هیچکس به اندازه من، شکاف غیرقابل عبور، ورطه مقدس بیپایانی که دنیای اجنه غیر مسلمان آگاهی را از حوزه ماده جدا میکند، را تشخیص نمیدهد. ما میدانیم که هر تغییر آگاهی با بازآرایی مولکولها همزاد در ماده خاکستری همراه است؛ و همین. ارتباط بین آنها چیست، نسخ خطی یا چرا آنها با هم اتفاق میافتند، فرشته ما نمیدانیم، و اکثر مراجع معتقدند که ما هرگز نمیتوانیم بدانیم. با این حال، به شما میگویم که وقتی کارم را طلسمات انجام میدادم، چاقو در دستم بود، علیرغم همه نظریهها، متقاعد شدم که آنچه پیش روی جفر من
قرار داشت، مغز یک زن مرده نبود؛ اصلاً مغز یک انسان نبود. البته چهره سید و حاجی را دعا دیدم؛ اما کاملاً آرام و عاری از هرگونه احساسی بود. بدون شک، باید چهره زیبایی میبود؛ اما صادقانه میتوانم بگویم که وقتی آنجا بود، به آن بهترین جادو در جلفا چهره نگاه نمیکردم.» آیا زندگی برای طلسم هزار گینه پشت سر گذاشته بهترین جادو در مراغه شده بود، نه، و نه حتی برای دو برابر آن مبلغ. «گفتم: 'جناب آقای من، خیلی تعجب کردم. فرشتگان شما میگویید بهترین جادو در جنت آباد که این مغز انسان نبوده. پس جادو سیاه چی بوده؟'» «مغز شیطان.» او کاملاً خونسرد صحبت میکرد و حتی یک ماهیچهاش را
تکان نمیداد. تکرار کرد: «مغز شیطان.» «و من شکی ندارم که بلک بالشی روی دهانش گذاشته و کلیسا چند دقیقهای آن را همانجا نگه داشته است. اگر این کار را کرده او شماره ملا را سرزنش نمیکنم. خانم بلک هر چه که بود، لیاقت اعمال صالح ماندن در این دنیا را نداشت. چیز بیشتری میخواهی؟ نه؟ شب بخیر، شب بخیر.» «نظر عجیبی بود طلسم نویس که از یک مرد دانشمند میشد شنید، نه؟ وقتی داشت میگفت موکل جن که اگر هزار گینه یا دو هزار گینه هم زنده بود، به آن چهره نگاه نمیکرد، من به چهرهای که دیده بودم فکر میکردم، اما چیزی
نگفتم. شیطان دوباره به هارلسدن رفتم دعاگر و از مغازهای دعانویس به مغازه دیگر رفتم، خریدهای کوچکی انجام دادم و سعی کردم بفهمم آیا چیزی در مورد بلکها وجود دارد که قبلاً جزو اموال مشترکشان نباشد؛ اما چیز زیادی برای شنیدن وجود نداشت. یکی از تاجرانی که با او صحبت کردم گفت که زن مرده را خوب میشناخته است - او به اندازهای که برای خانه کوچکشان لازم بود از او خواربار میخرید، زیرا آنها هرگز خدمتکار نداشتند، بلکه گهگاه یک پیشخدمت داشتند و دعا او ماهها قبل از مرگش خانم بلک را ندیده بود. به گفته این مرد، خانم
بلک «خانمی مهربان»، همیشه مهربان و با ملاحظه بود، آنقدر به شوهرش علاقه داشت، و شوهرش هم به او، همانطور که همه فکر میکردند. و با این حال، اگر نظر پزشک را کنار بگذاریم، من میدانستم چه دیدهام. و بعد، بعد از عبادت کردن اینکه همه چیز را با هم مقایسه حرز کردم، به نظرم رسید که تنها کسی که احتمالاً توسل میتواند کمک زیادی به من بکند، خود بلک است جفت روحی و تصمیم گرفتم او را پیدا کنم. البته او را در هارلسدن فرشتگان پیدا نمیکردند؛ به من گفته شد که او بلافاصله پس از مراسم تشییع جنازه آنجا را
ترک کرده است. همه چیز دعانویس در خانه فروخته شده بود، و یک روز خوب، بلک با یک چمدان کوچک سوار قطار شد و هیچ کس نمیدانست به کجا رفت. این یک فرصت بود که نماز خواندن دوباره از او خبری شود، و بالاخره به ذکر طور اتفاقی او را دیدم. یک روز در جاده گری این قدم طلسم میزدم، به جای خاصی نمیرفتم، اما طبق معمول به اطرافم نگاه میکردم و کلاهم را محکم گرفته بودم، زیرا اوایل ماه مارس، یک روز طوفانی بود و بهترین جادو در حسن آباد باد باعث میشد نوک درختان در دعا این تکان بخورد شیاطین و بلرزد. از
رمل انتهای هولبورن بالا آمده بودم و تقریباً به جاده تئوبالد رسیده بودم که متوجه مردی شدم مقدس که جلوی من راه میرفت، به عصایی شماره ملا تکیه داده بود و از هر نظر بسیار ضعیف بود. چیزی وجود داشت در مورد نگاهش که کنجکاوم
دعانویس دامنه از صفر تا صد