چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۳:۲۲ ۰ بازديد
و این چیزها صحبت نمیکنی. همراهش کمی معذب به نظر میرسید، اما او فقط خندید و گفت: «اعمال رساتر از کلمات هستند، اینطور نیست تامی؟ ما آن را زندگی کردهایم و این بهتر است، ها؟» تام گفت: «تقریباً تنها چیزی که باعث میشه آرزو کنم کاش میماندم.» «اینطوری بهتر میشناختمت. شرط میبندم که اون دعا رفقا رو سرحال نگه میداری؛ شرط میبندم که همیشه در حال موعظه طلسم نویس شهر تهران کردن برایشان نیستی. بیشتر اوقات، راه آمدن گروه من از طریق دریاچه است. آنها از کتسکیل از طریق جنگل بالا میآیند. اگر۱۲۵گروه شما با قطار بعدازظهر طلسم میآید، شاید هر دو گروه با هم از جنگل بالا بیایند، هی؟ دوست دارم چند تا از آن دیدهبانهایتان را ببینم.شرط میبندم دیوانهی شما هستند. شما هیچوقت چیز زیادی در مورد آنها به من نگفتید. «ما داشتیم کلبه میساختیم، تامی، رفیق.» «بله، اما حالا کار تقریباً تمام شده، تنها کاری که باید بکنیم طلسم این است که آنجا را مرتب کنیم، و میخواهم چیزی در مورد گروهان شما بشنوم. آیا آنها نشانهای لیاقت زیادی دارند؟» «دربارهی ستین. اینجا رو ببین، تامی پسر؛ به نظرم بهترین کاری که میتونی بکنی اینه که غر زدنت رو از ری، یا روی، یا هرچی که صداش میزنی، فراموش کنی و فقط تصمیم بگیری که همین جا بمونی. این کاری که طلسم نویس شهر خراسان رضوی تو کردی...» تام حرفش دعا را قطع کرد دعا و گفت: «منظورت ما هستیم ؟» «خب، ما ...
پس... این همه احساسات بد رو از بین میبره و همه چیز درست میشه. تو برای کل گروه، رئیس پیشاهنگی بهتری از من میشی. من تو کار از نظم و انضباط بهترم، تام. من اصلاً نمیتونم اون مزخرفات اخلاقی رو تحمل کنم. من...»۱۲۶تو زدن تبر خیلی ماهرم، اما تو حرکات نمایشی و کارهای مربوط به وظیفه ضعیفم. تام با لحنی ساده جادو و طلسمات و سپاسگزار گفت: « حق با تو بود، کار خوبی کردی. » همراهش گفت: «اما منظورم از بهترین دعانویس شهر این کارهای برادر بزرگهست؛ من خیلی اهل این جور کارها نیستم. تو برای این کار طلسم نویس شهر خراسان شمالی مناسبتری - تو یه پیشاهنگی.» تام گفت: «چی؟» «یک متخصص پیشاهنگی.
کسی که پیشاهنگی خوانده باشد. تو کسی هستی که باید مدیریت کند، اسمش چیست، پیوی؟ و آن بچه دیگرری» تام حرف او را تصحیح کرد: «روی.» «من امیدوار بودم که تو ضعیف شوی و تصمیم بگیری بمانی و ما - آنها - تو را به عنوان ژنرال نیروهای متفقین انتخاب کنند، مثل فوش پیر.» تام فقط سرش را تکان داد. گفت: «نمیخواهم اینجا باشم؛ وقتی آنها میآیند هم نمیخواهم اینجا باشم. بعد از طلسم اینکه کلبهها را دیدند، میتوانی به آنها بگویی که چطور تا جادو و طلسمات مدتها بعد از اشتباهم نمیدانستم تو کی هستی. آنها طلسم نویس شهر خوزستان اعتراف میکنند که طلسم این تنها کاری بود که از من بر میآمد؛ وقتی بفهمند، اعتراف میکنند.»۱۲۷فقط نکته اینه که من قبل از اونا بهش فکر کردم، همین.
باید قبول کنی که این روش دیدهبانیه، چون یه دیدهبان سعی نمیکنه از هر چیزی به راحتی فرار کنه. همراهش گفت: «نمیدانم به روش دیدهبانی طلسم است یا نه، اما به روش تام اسلید است.» تام گفت: «باید خدا را شکر کنم که یک دیدهبان بودم.» دوستش با لحنی از تحسین گفت: دعا «به نظرم پیشاهنگها باید سپاسگزار باشند.» تام گفت: «فکر کردند طلسم نویس من یادم رفته چطور باید دیدهبان باشم. حالا خواهند دید.» بارنارد خودش را به حالت نشسته درآورد، دستانش را روی زانوهایش قلاب کرد، با همان حالتی که به طلسم نویس شهر زنجان ویژگی او در مورد آتش تنهایی اردوگاهشان تبدیل شده بود، و نگاهی به نتایج جادو و طلسمات زحمات طولانی، طاقتفرسا و تنهای تام انداخت.
و با طلسم نویس خودش فکر کرد که چقدر این روزها و جادو و طلسمات شبهای طولانی که تام به تنهایی در آن قله بهترین دعانویس شهر تپه دورافتاده گذرانده بود، برایش یکنواخت و خستهکننده بوده است.۱۲۸نگاهی به اطرافش انداخت، کار تکمیلشده بزرگ به نظر میرسید و مانند بنای یادبودی از اراده و مهارت تسخیرناپذیر این جوان به نظر میرسید که به نظرش بسیار ساده و زودباور - از بعضی جهات تقریباً کودکانه - میآمد. او از خود میپرسید که تام چطور توانسته آن کندههای بالایی را سر جایشان بلند کند. به نظرش میرسید که آن طلسم نویس لحظهی بیاهمیت بیفکری که علت تمام این بهترین دعانویس شهر تلاشها بود، اصلاً چیزی نبود و به هیچ وجه آن هفتهها کار طاقتفرسا را توجیه نمیکرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر