جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۵:۳۴ ۱ بازديد
«با سلاحهایی که حمل میکنم، برایم مهم نیست.» من همیشه با خودم هستم و میتوانم هر کاری را دعا که دوست دارم انجام دهم. پس چرا باید آرزوی چیز کوچکی مثل این حجاب را طلسم داشته باشم؟ فلایینگ سوت که کاملاً از این بابت آسوده خاطر بود، روی تپهای سیاه نزدیک اژدها نشست و با دادن خبرهایی که در دعا سفرهایش جمعآوری کرده طلسم نویس شهر شاهرود بود، سعی کرد او را در حالی که منتظر بودند سرگرم کند. اژدها از این کار او بسیار خوشحال شد و با ولع به تک تک کلماتش گوش داد. در همین حال، شاهزاده رادیانس، تنها در سرزمینی غریب، و هنوز خسته از مبارزه با غول، بر روی تلی از خاکستر فرو رفت و سرش را طلسم پایین انداخت.او میخواست قبل از اینکه دوباره راه بیفتد، مسیرش را به خوبی بررسی کند. پشت سر او، آن بخش از دشت وسیع خاکستری قرار داشت که بهترین دعانویس شهر غولی که اخیراً سعی در نابودی او کرده بود، در آن ساکن جادو و طلسمات بود. پیش روی او، و در دعا سمت چپش، دشتی از خاکستر امتداد داشت.[141] حق او سرزمینی سیاه با تپهها و درههای طلسم نویس شهر لار پست بود که در آنها ممکن بود خطرات نادیدهای برای هر دوی آنها در کمین باشد. همانطور که او با تردید آنجا نشسته بود، پری زمین که به دنبالش میآمد، از دور او را دید. پرنسس شعله سفید نیز او را دید و فریادی از شادی سر داد.
او برای رسیدن به او نیازی به نیروی چوبدستی پری زمین نداشت. او به سرعت از میان ویرانههای متروک گذشت تا اینکه صدایش به او رسید. او او را صدا زد: «رادیانس، رادیانس عزیز! چه خوشبختی بزرگی نصیب من شده که دوباره تو را پیدا کردهام!» شاهزاده با شنیدن آن صدای دلنشین، سرش را به سرعت بالا آورد و شاهزاده خانم را دید که از جادو و طلسمات او فرار طلسم نویس شهر استهبان نمیکرد، بلکه به بهترین دعانویس شهر سمت او میآمد. فوراً از جا پرید، در حالی که دستانش را دراز کرده بود،[142] با شور و شوق فریاد زد: «نه پرنسس من، چه خوشبختی بزرگی نصیب من شده که دوباره به سوی من بازگشتهای!» او با تمام سرعت به سمت او دوید و تقریباً به او رسیده بود که ناگهان پرنسس شعله سفید دوباره متوجه عصای
مهار کننده پری زمین شد. جادو و طلسمات عصا بیرحمانه و سرسختانه او را از شاهزاده دور کرد و به سمت دشت سیاه سمت راستش کشاند. شاهزاده با دیدن فاصلهای که بینشان در حال افزایش بود، با غم و جادو و طلسمات ناامیدی فریاد زد. با وجود اینکه قلبش به درد آمده بود، شاهزاده رادیانس با مهربانی او را صدا زد، به طلسم نویس این امید که از او حمایت و دلداری طلسم نویس شهر آباده کند. او فریاد زد: «نترس، شعله سفید عزیزترینم. هر کجا که بروی، من هم آنجا بهترین دعانویس شهر خواهم رفت و در نهایت عشق من بر هر طلسمی پیروز خواهد شد.» به گفتهی او، شجاعتِ[143] پرنسس دوباره برخاست و با آن امید طلسم به زندگیاش بازگشت، هرچند که با ورودشان به آن درهی تاریک که طلسم اژدها در آن ساکن بود، لرزید.
در ابتدا آنجا برای آنها کاملاً متروک به نظر میرسید، زیرا هیولا آنقدر به زمین سیاه نزدیک بود که به نظر میرسید جزئی از خود دره است. بنابراین شعلهی سفید بدون اینکه به حضور او مشکوک شود، از بالای سر او و فراتر از طلسم نویس شهر داراب او گذشت و شاهزاده رادیانس نیز به نوبهی خود تقریباً به پای اژدها رسید، قبل از اینکه ببیند چه چیزی در کمین است تا راهش را سد کند. شاهزاده رادیانس، مبهوت از ظهور ناگهانی این دشمن دعا جدید، قدمی به طلسم عقب برداشت تا خود را در حالت آمادهباش قرار دهد، چرا که به سختی میدانست چگونه از خود در برابر دشمنی چنین وحشی دفاع کند.
سپس اژدها، سیاه و وحشتناک، موجودی که میتوانست کسی را که از شاهزاده شجاعتر نیست، بترساند، ظهور کرد. «تسلیم شو»[144] با صدای گرفته و تهدیدآمیز فریاد زد: «جناب شاهزاده، تسلیم ارباب دره تاریک شوید.» شاهزاده رادیانس بیباکانه پاسخ داد: «من تسلیم هیچکس نمیشوم، زیرا من از پرنسس شعله طلسم نویس سفید پیروی میکنم و باید به سوی او بروم.» دشمنش غرید: «هیچکس از جایی که اژدهای سیاه بزرگ راه را بسته عبور نمیکند، و هیچکس او را به چالش نمیکشد، مگر اینکه یاد میگیرد از حماقت خود پشیمان شود.» او برای پریدن چمباتمه زد؛ چشمان سخت و درخشانش با خشم به شاهزاده دوخته شده بود، و دمش با خشم از این سو به آن سو تکان میخورد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر