یکشنبه ۱۹ بهمن ۰۴ ۱۷:۳۳ ۲ بازديد
من هرگز در مقابل خانواده سلطنتی اجرا نکرده بودم؛ و اولین شخصیتی که قرار بود در نقش او ظاهر شوم، پردیتا بود.» من اغلب این نقش را بازی میکردم، بهترین دعانویس شهر چه با هرمیونِ خانم هارتلی و چه با خانم فارن: اما وقتی دیدم نامم برای اجرای آن در دعا مقابل خانواده سلطنتی اعلام شده، احساس خطر عجیبی کردم. «در اتاق نشیمن، همه به این مناسبت مرا گرد هم آوردند؛ و آقای اسمیت، که رفتار جنتلمنانه و گفتگوی روشنگرانهاش او را زینت این حرفه کرده بود، و نقش لئونتس را بازی میکرد، با خنده فریاد زد: «به خدا قسم، خانم دعا رابینسون، شما بر شاهزاده پیروز خواهید شد؛ زیرا امشب از همیشه خوشقیافهتر به نظر میرسید.» من از این تعریف بیاساس لبخند زدم و پیشبینی نمیکردم که نمایش آنطلسم نویس شهر ساری شب چه اتفاقات متنوعی را رقم خواهد زد!» «در حالی که طلسم نویس من در بال روبروی جایگاه شاهزاده ایستاده بودم و منتظر بودم تا روی جادو و طلسمات صحنه بروم، آقای فورد، پسر مدیر، و طلسم نویس اکنون مدافع محترم قوانین، دوستی را که همراهش بود، معرفی کرد؛ این دوست لرد ویسکونت مالدن، که اکنون ارل اسکس است، بود.» «ما چند دقیقهای وارد گفتگو شدیم، شاهزاده ولز تمام مدت ما را زیر نظر داشت و مرتباً با سرهنگ (که حالا ژنرال شده بود) لیک و جناب آقای لگه، برادر لرد لویشام دعا که در خدمت والاحضرت بود، صحبت میکرد. من با عجله از صحنه اول گذشتم، البته نه بدون خجالت زیاد، که به دلیل توجه ویژهای بود که شاهزاده ولز به من نشان طلسم داد.
طلسم نویس شهر بابل در واقع، وقتی نزدیک جایگاهش ایستاده بودم، برخی از سخنان چاپلوسانه والاحضرت به گوشم رسید و غرق در سردرگمی شدم.» «توجه طلسم ویژه شاهزاده مورد توجه همه قرار گرفت و من دوباره در پایان نمایش مورد بهترین دعانویس شهر توجه قرار گرفتم.» در آخرین تعظیم، خانواده سلطنتی ...با حالتی سر به زیر، تعظیمی به اجراکنندگان کرد؛ اما درست زمانی که پرده داشت پایین میآمد، چشمانم به چشمان شاهزاده ولز افتاد؛ و با نگاهی که هرگز فراموش نخواهم کرد ، بار دیگر به آرامی سرش را پایین آورد؛ من این تعریف را حس کردم و از قدردانی سرخ شدم. «در طول اجرای برنامه، لرد مالدن لحظهای از صحبت با من دست نکشید: او جوان، دلنشین و کاملاً ماهر بود.
طلسم نویس شهر بروجرد او به تشویقهای ویژهای که شاهزاده از اجرای من کرده بود اشاره طلسم کرد؛ هزاران نکتهی مودبانه گفت؛ و تا پایان اجرای شب، مرا به گفتگو واداشت.» «حالا داشتم به سمت صندلیام میرفتم که منتظر بود، که ناگهان خانواده سلطنتی را دیدم که از دعا روی صحنه عبور میکردند. دوباره با تعظیمی بسیار مشخص و کوتاه از شاهزاده ولز مفتخر شدم. در بازگشت به خانه، مهمانی شام داشتم؛ و تمام گفتگو جادو و طلسمات حول ستایش شخصیت، ظرافتها و رفتارهای دوستانه ولیعهد برجسته متمرکز بود.» «دو یا سه روز بعد از این ماجرا، لرد مالدن صبح به دیدنم آمد. آقای رابینسون در خانه نبود و من با کمی دستپاچگی از او پذیرایی کردم.
طلسم نویس شهر کرمانشاه اما شرمندگی جناب عالی خیلی بیشتر از من بود. او سعی کرد صحبت کند - مکث کرد، مکث کرد، عذرخواهی کرد؛ من دلیلش را نمیدانستم. او امیدوار بود که من او را ببخشم؛ که چیزی را که باید به او منتقل کند، به زبان نیاورم؛ که ظرافت خاص موقعیت او را در نظر بگیرم و جادو و طلسمات سپس هر طور که فکر میکنم مناسب است عمل کنم. من نتوانستم منظورش را بفهمم، و بنابراین از او خواستم که صریح باشد.» «پس از لحظاتی که آشکارا در فکر فرو رفت، با لرز نامهی کوچکی از جیبش بیرون آورد.» آن را گرفت و نمیدانست طلسم نویس چه بگوید.
طلسم نویس شهر قزوین خطاب به پردیتا بود . فکر کنم لبخندی زدم، البته کمی طعنهآمیز، و پاکت را باز کردم. فقط چند کلمه داشت، اما کلماتی که بیش از ادب و نزاکت معمول را نشان میدادند: با امضای فلوریزل . با عصبانیت گفتم: «خب، سرورم، و این یعنی چی؟» لرد مالدن گفت: جادو و طلسمات «نمیتوانی نویسنده را حدس بزنی؟» با لحنی جدی فریاد زدم: «شاید خودتان، سرورم.» ویسکونت گفت: «به شرفم قسم، نه. من جرأت نمیکردم که در چنین مدت کوتاهی که با شما آشنا هستم، چنین با شما صحبت کنم.» «از او اصرار کردم که بگوید نامه از طرف چه کسی آمده است.
- ۰ ۰
- ۰ نظر