جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۴ ۴ بازديد
نسبت به هر رستوران معمولی با همان قیمت دریافت میکرد، بلکه نوشیدنیای هم برای تجدید روحیه سردش میگرفت. در آنجا هنوز میتوانست جایی راحت کنار آتش پیدا کند و با رفیقی گپ بزند تا اینکه مثل شلغم کبابی گرم شود. در میخانه احساس راحتی میکرد. وظیفهی میخانهداران این بود که در ازای غذا و نوشیدنی که گدایان میخریدند، به دعا آنها سرپناه و نوشیدنی بدهند؛ و آیا کس دیگری در شهر بود که چنین کاری انجام دهد - آیا خود آن قربانیان گدایان چنین کاری کرده بودند؟ یورگیس دعانویس بندرعباس بیچاره میتوانست امیدوار باشد که به عنوان یک گدا موفق شود. او تازه بهترین دعانویس شهر از بیمارستان بیرون آمده بود و لاغر و نحیف بود و دستش باندپیچی شده بود؛ علاوه بر این، کتی هم نداشت جادو و طلسمات و از سرما به طرز رقتانگیزینفس نفس میزد. اما متأسفانه او در همان موقعیتی بود که جادو و طلسمات یک تاجر صادق قرار داشت که کالاهای صادقانه و اصیل خود را با انواع و اقسام تمهیدات مصنوعی جایگزین میکند. گدایی یورگیس صرفاً تلاش خجولانهی یک شاگرد طلسم در کنار یک حرفهی سازمانیافته و علمی بود. درست است که او تازه از بیمارستان بیرون آمده بود - اما این دیگر مربوط به گذشته بود و چگونه میتوانست آن را ثابت کند؟ بازویش باندپیچی شده بود - اما این مدرکی بود که هر بهترین دعانویس شهر گدای بیعرضهای میتوانست به راحتی به دست آورد. او رنگپریده و سردش بود - اما حتی گدایان جادو و طلسمات دعا حرفهای نیز با استفاده از رنگهای پوستی و با کشیدن دعانویس قشم ماهرانهی دندانهایشان از این مزیت استفاده میکنند.
او بدون کت راه میرفت - اما میتوانستید در خیابان با دهها مرد روبرو شوید که قسم میخورید چیزی جز یک پیراهن ژنده و کثیف طلسم و یک زیرشلواری به همان اندازه ژنده نپوشیده طلسم بودند؛ آنها با چه زیرکی لباس زیر پشمی خود را زیر آنها پنهان کرده بودند. بسیاری از دعا این گدایان حرفهای خانههای راحت و زندگی خانوادگی شاد و بهترین دعانویس شهر هزاران دلار دعانویس هرمز در بانک داشتند. برخی از آنها قبلاً به آرامش زندگی خصوصی رسیده بودند و از سود سرمایه گدایی خود لذت میبردند. برخی دیگر مغازههای خود را بهترین دعانویس شهر باز کرده بودند یا آن را به عنوان حرفهای برای آموزش هنر شریف گدایی به کودکان انتخاب کرده بودند.
مهارت "علمی" آنها بسیار برتر بود. بسیاری از آنها هر دو دست خود را محکم به دامان خود بسته بودند، جایی که بیحرکت و نامرئی بودند، و آستینهای خالی آنها به طرز فجیعی بالای سرشان تاب میخورد. چنین افراد نگونبختی "دستهای خود را در انفجار کشتی بخار از دست داده بودند" طلسم یا "در بازوهای خود دچار سرمازدگی شده بودند طلسم نویس که پزشکان بیرحم آن را اره کرده بودند" و غیره، تا بینهایت. البته، برخی از بدبختهای واقعاً بدشانس و واقعاً رقتانگیز در میان آنها وجود داشتند. برخی دعانویس خرم آباد در اثر تصادف هر دو پای خود را از دست داده بودند و خود را در کالسکههای کوچکی که میتوانستند با اهرم به حرکت درآورند، میکشیدند.
برخی دیگر از بدو تولد به دلیل سرنوشتی سخت - یا شاید بهتر بگوییم - خوب - کور شده بودند و برخی دیگر توسط سگهای کوچک زیبایی هدایت میشدند که به نظر میرسید طبیعت به آنها درک واقعاً انسانی داده است. اما کسانی نیز بودند که خود را مثله کرده بهترین دعانویس شهر یا زخمهای وحشتناکی را روی بدن خود با مایعات شیمیایی سوزانده بودند. ممکن است در خیابان با مردی روبرو شوید که در حال قدم زدن در خیابان است و یک انگشت پوسیده یا یک دست کامل را که توسط خشم مرگ از هم جدا شده است، به دعانویس آمل شما نشان میدهد.
یا اینکه قسمت دیگری از بدنش پوشیده از دلمهها و جوشهای وحشتناکی بود که بانداژهای ناقص به جای پوشاندن، آنها را آشکار میکردند. این بدبختها، گل سرسبد لجنزارهای شهر بودند - اجساد زنده،کسانی که شبهای خود را در میخانههای «هولیپومپلی» و تریاکخانهها با زنان بدبختتری که در آخرین مرحلهی تحلیل رفتن انسان بودند، میگذراندند. هر روز پلیس صدها نفر از این انسانهای در حال فساد را به روشنایی روز میکشاند و در بیمارستانهای پلیس آنها را در حال دراز کشیدن روی هم میدیدند - مینیاتوری واقعی از وحشتناکترین رودههای دنیای زیرزمینی، مجموعهای آناتومیک کامل از چهرههای چندشآور، حیوانی و جذامی و اندامهای کرمزده و متورم از پستترین شکمپرستی - که در انواع درجات طلسم نویس مستی میخندیدند، فریاد میزدند و هذیان میگفتند، برخی مانند سگ پارس میکردند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر