دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۳:۴۲ ۵ بازديد
صدا را ایجاد میکردند. گاهی اوقات، برای یک دوره کوتاه و پر هرج و مرج، بهترین دعانویس شهر زیارت بازگشت آنها را میتوان به چیزی کمتر از یک جنگ جهانی که در حین طلسم زلزله رخ میدهد، دعا تشبیه کرد. سپس ناگهان، همه جا سکوت میشد. در این روز خاطرهانگیز، در بهترین دعانویس شهر بازگشت به مدرسه بود که پسران بریجبورو شاهد صحنهای بودند که طلسم سرنوشت غمانگیزی برای زندگی ویلفرد کاول داشت. اما حالا، از میان تمام آن جمع پر طلسم نویس سر و صدا، تنها دختر کوچک ونتورث باقی طلسم نویس شهر ارومیه مانده بود، حاکم محله، با بیسلیقگی روی وسیله نقلیه پر سر و صدا و زیگزاگ خود چمباتمه زده بود و توپ فراری را دنبال میکرد.آردن کاول، که در سکوت و عطر طبیعت آرامش مییافت، روی ایوان ایستاده جادو و طلسمات بود و چشمانداز خیابان تراس را از نظر میگذراند و چشمانش را تیز میکرد تا نزدیک بهترین دعانویس شهر شدن ماشین دکتر را در دوردستها تشخیص دهد. اما کادیلاک کوپهی مجلل دکتر برنت اولین ماشینی نبود که در این محلهی آرام و مسکونی ظاهر میشد. در عوض، یک فورد کوچک، با چشمپوشی از مزایای یک رویکرد با ابهت در چشمانداز طولانی، با عجله از پیچ بعدی گذشت و جلوی خانه توقف کرد. همه چیز آنقدر ناگهانی و سریع بود طلسم نویس شهر کاشان که آردن کاول بهترین دعانویس شهر فقط توانست با حیرت به او خیره شود.
فصل دوم - یک بازدیدکننده روی بدنهی این ماشین فورد نوشته شده بود: «تمپل کمپ، شهرستان گرین، نیویورک.» رسیدنش آنقدر سریع و عجیب بود که خانم آردن کاول با توجه به آشنایی بسیار کمی که با سرنشین داشت، لبخند پهنتری زد. با این حال، تام اسلید در مورد لبخندهایش ذرهای فروتنی به خرج نداد؛ در عوض، از ته دل به آردن خندید و هنگام خروج گفت: «حالا میبینی، حالا نمیبینی. یا بهتر بگویم، حالا نمیبینی و حالا میبینی. اصلاً مشکل بیلی چیست؟ من بلیکی را دیدم طلسم و او گفت که او را در خانه حمل کردهاند طلسم نویس شهر کهریزک غش کرده یا چیزی شبیه به این.» آردن گفت: «او بیهوش افتاد، فقط همین را میدانیم.
به نظر میرسد حالا حالش بهتر شده؛ منتظر دکتر هستیم.» تام با لحنی آمیخته با تعجب و همدردی فریاد زد: «چی میدونی!» دختر که انگار راه ورود تام به خانه را بسته بود، پرسید: «آیا... آیا آن پسر بلیکلی چیزی در طلسم مورد ترسو بودنش گفت؟» جادو و طلسمات «یک لحظه صبر کنید، آقای اسلید؛ آیا آنها - پسرها - آیا گفتند که او یک... یک... زرد یا چیزی شبیه به آن است؟» تام خندید و گفت: « نه ، چی شده؟ میتونم ببینمش؟» دختر در حالی که هنوز دستگیره در را نگه داشته بود، زمزمه کرد: «بله، میتوانی؛ اما طلسم نویس شهر زاهدان من من دوست دارم اول من قبل از اینکه چیزی بشنوی، میگویم که میدانی او بزدل نیست زرد.» «چی بود، یه آشغال؟» آردن گفت: «نه، بهترین دعانویس شهر اما ممکن است بوده باشد.» تام کمی گیج به نظر میرسید.
دختر با نگرانی شروع کرد: «آقای تام... اسلید.» «تام به اندازه کافی خوب است.» «برادرم خیلی به تو فکر میکند - تو قهرمان او هستی. پسرهایی که در راه برگشت به مدرسه بودند، فکر میکنند او ترسو است. من فکر نمیکنم. اگر فکر میکنی ترسو است، میخواهم قول بدهی که به او نگویی - حداقل نه الان.» او آرام و با لحنی جدی صحبت کرد. «این را به من قول میدهی؟ که وفادار خواهی بود؟» تام خندید و گفت: «من از تو وفادارترم. تو میگویی فکر میکنی او بزدل نیست. من که میدانم نیست. این کمترین چیزی است طلسم نویس شهر دامغان که من را نگران میکند.
اصلاً این همه دردسر برای چیست؟» تحسین و حتی هیجان آردن، تایید و تحسینآمیزش را به وضوح در حرکت سریع و ناگهانیاش که در را باز کرد، نشان داد. او در حرکت سریع و جادو و طلسمات مکث کوتاهی که برای ورود دستیار جوان اردوگاه ایجاد کرد، بسیار جذاب و برازنده بود. سپس در جادو و طلسمات را بست و به آن تکیه داد. تام با نفس نفس زدن گفت: «خب، خب .» حضور تام برای پسر رنگپریدهای که با دعا دعا دیدن جوان قدبلند و خاکیپوشی که طلسم با قدمهای بلند از اتاق عبور میکرد و نزدیک صندلی ایستاده بود و با لبخندی دلنشین به دوست جوانش مینگریست، چهرهاش از شادی برق میزد، انگیزهبخش به نظر میرسید.
به نظر میرسید که او تمام اتاق را پر کرده و فضایی از شادی طلسم نویس و نشاط را در فضا پراکنده است. گفت: «ببخشید که اینجا طلسم نویس نیستم، داشتم دنبال یه ضربه توی اون فلایور میگشتم؛ بیلی، فکر کنم باید ضربه رو هم با خودمون
- ۰ ۰
- ۰ نظر