دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۳۳ ۶ بازديد
آرامی و پیوسته به سمت ساحل حرکت میکرد. ستون طولانی و کورمال نور تاریک، صورتی را به تصویر میکشید که دعا در سیاهی اطراف به طرز وحشتناکی سفید شده بود. آن چهره به آرامی دعا و پیوسته به سمت ساحل حرکت میکرد. کمی جابهجایی ستون بلند، تصویری نه چندان هولناک را آشکار کرد، تصویری که پیشاهنگان معنای آن را به خوبی میدانستند. در کنار چهرهی در حال پیشروی، سری تکان میخورد جادو و طلسمات که به نظر میرسید هیچ ارتباطی با چهرهی مجاور ندارد. اما پسران طلسم نویس شهر هیدج اردوگاه تمپل میتوانستند در چشمان ذهن خود چیزی را ببینند که در زیر آب قابل مشاهده نبود.آن جادو و طلسمات سر طلسم تکانخورده بالای سطح آب نگه داشته شده بود ؛ بدن نامرئی دعا که به آن تعلق داشت، بر روی تکیهگاه شناور یک بازوی کشیده قرار داشت. هیچ چیز این شکل بیهوش را نگه نمیداشت، فقط به راحتی روی بازو قرار میگرفت و حرکت میکرد. چیزی وهمآلود در مورد آن وجود داشت؛ خشن و وحشتناک، به نظر میرسید که روی فنری سوار است. پیشاهنگان درباره این نوع چیزها، این استفاده از یک بازوی نگهدارنده انسان، خوانده بودند. اما هیچکدام از آنها هرگز آن را با موفقیت تمرین نکرده بودند. حالا در تاریکی آن شب وحشی، شاهد اجرای این شاهکار بودند، شکلی ظاهراً بیجان، وزنهای بیجان، که تکیهگاه کمی برای نگهداشتن طلسم نویس شهر قیدار و هدایتش در آب متلاطم به آن داده شده بود.
و به طلسم نویس نظر میرسید بهترین دعانویس شهر شناگر از این بار خجالتزده نیست. چیزی که جمعیتِ خیره نمیدانستند این بود بهترین دعانویس شهر که بازویی که مانند طلسم نویس تیرآهن عمل میکرد، پاره شده و خونریزی دارد و از درد شدیدی طلسم نویس شهر خرمدره میلرزد. چیزی که نمیدانستند این بود که همان ارادهی آرام و بیسروصدا که باعث شده بود جادو و طلسمات ویلفرد کاول در شب بیحرکت بایستد و اجازه دهد دیگری با نشان چشم واحد فرار کند، اکنون در میان طوفان و عذاب شدید از او حمایت میکرد. طلسم هیچ نورافکنی نمیتوانست این را نشان دهد. زیرا چگونه هیچ نورافکنی میتوانست به چنین طبیعتی مانند طبیعت او نفوذ کند؟ در یک حرکت زیبا و سرشار از تحسین، چند نفر از پسرها تا سینه خود را به آب زدند و بار بهترین دعانویس شهر شناگر را از دوشش برداشتند.
اینگونه بود که قهرمان به تنهایی از میان آب کمعمق به سمت ساحل طلسم نویس شهر حمیدیه رفت. در حالی که بازوی پاره و خونریزیاش در کنارش آویزان بود، تلوتلو خورد، خودش را گرفت و تلوتلوخوران روی چمنها رفت، سپس با شدت و ضعف به زمین افتاد. و دوباره، درست مانند زمانی که جلوی خانهاش در بریجبورو از حال رفت، در حالی که روی چمن نرم طلسم نویس و خیس غرق در فراموشی میشد، فقط نیمههوشیار صداهای پر سر و صدایی بود که لقبش را صدا میزدند. آنها با لحنی وحشتزده و در حالی که دور او جمع شده بودند، گفتند: « ویلی سرگردان است.
» بعضی از آنها آنقدر در مرکز توجه دیگر نمانده بودند که بفهمند او پزشک جوان اردوگاه است که ویلفرد نجاتش داده است. و نه اینکه چرایی و چگونگی گشت و گذار ناشناختهی مرد جوان در طوفان را جویا طلسم نویس شوند. او نمرده بود، و قرار هم نبود بمیرد، و گرایش علاقه و کنجکاوی هیجانزده به سمت آن جمعیت انبوه و پر سر و صدایی بود که دور پسرک به خاک طلسم نویس شهر گتوند افتادهای که به پناهگاه آلاچیق برده بودند، دعا جادو و طلسمات حلقه دعا زده بودند. پسری که با عزم راسخ و زمختش، شباهتی به پیشاهنگان نداشت، با آرنج و لولیدن از میان جمعیت راه خود را باز کرد طلسم و با وجود اخم دکتر اندرسون (که خوشبختانه از اردوگاه بازدید میکرد) بر روی پیکر خیس و کشیده زانو زد.
«آیا—او—او زنده است؟» او پرسید. دکتر آرام گفت: «بله، بچهها، یه جایی اینجا باز کنید تا یه هوایی بخوریم.» اما پسرک پافشاری کرد. «آیا... آیا...» دکتر گفت: «فکر میکنم همینطور باشد، بستگی دارد.» پسرک با لحنی احمقانه خطاب به موجود بیهوش پرسید: «منو میشناسی؟» «من ویگ هستم... فقط... اگه...» گروه، مطیع حضور یک تازه وارد، چون پیش دکتر نرفته بودند، عقبنشینی کردند تا یک جوان پرخاشگر و پرجنبوجوش از میانشان عبور کند. تام اسلید گفت: «ویگ، شما بدوید و کمکشان کنید تا برانکارد دکتر را بیاورند؛ رفقا، طلسم برگردید.» جادو و طلسمات او روی لبهی کاناپهی حصیری که دیدهبانِ هیچ گشتی را روی آن گذاشته بودند، نشست، در حالی که دیدهبانهای همهی گشتیها تا جایی که جرأت داشتند نزدیک او پرسه میزدند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر