سه شنبه ۲۸ بهمن ۰۴ ۱۳:۲۰ ۶ بازديد
قایق دراز کشیده بود. او نگاه میکرد، نمیدانم، فقط وقتی به او نگاه کردم خندهام گرفت. گفتم: «هروه، بعد از همه اینها که قرار نیست همه چیز را خراب کنی، نه؟ امروز خیلی خوش گذشت و قرار است کلی چیزهای دیگر طلسم نویس هم داشته باشیم. به خاطر کاری که امشب کردی، مدالی بهترین دعانویس شهر به تو میدهند. به تو دروغگو گفتند و حالا چند ساعت بعد از آن، ممکن دعا است تمام طلسم اردوگاه، آقای آرنولدسون و بقیه، از دستت به ستوه بیایند. این یارو را هم که گرفتی، و او هم برای کمک به تو طلسم نویس شهر رامشیر از هیچ کاری دریغ طلسم نمیکند.مگر نه؟» گفتم. آن مرد گفت: «هیچکس نمیتواند بگوید که من رگههایی از زردی دارم و طلسم از آن قسر در برود.» به هاروی گفتم: «به خاطر خدا، حالا که همه چیز سر راهت دعا قرار میگیرد، اوضاع طلسم نویس را قاطی نکن. آنها کمپ تمپل را برایت میپیچند و پیشپرداختش را به خانه میفرستند. اجازه میدهی آقای آرنولدسون را ببینم و به او بگویم؟» او گفت: «بلیکی، من طلسم نویس شهر باغ ملک برای همیشه از شر این دعا لباس خلاص شدم. امشب از پسش برآمدم.» از او پرسیدم: «در حالی که همه برایت فریاد بهترین دعانویس شهر میزنند؟» «دقیقاً، دقیقاً.» گفت. «شاید تابستان امسال به یک سیرک ملحق میشدم...» «شب بخیر!» خندیدم.
او گفت: «به جای اینکه اینجا ول بگردی و بهت توهین بشه.» به او گفتم: «باید نگران توهین شدن باشی. اگر به توهین شدن به اندازهی خیلی چیزهای دیگر، مخصوصاً به خطر انداختن جانت، اهمیت بدهی، خیلی طول نمیکشد که آن را فراموش کنی. گذشته از این، وقتی یک گوجهفرنگی کهنه را به سمت تابلوی اعلانات پرت کردی تا بهترین دعانویس شهر نتوانی یکی از قوانین طلسم نویس شهر شیبان روی آن را بخوانی، آیا این توهین به اردوگاه نبود؟ اگر به همان راحتی که قوانین را فراموش میکنی، توهینها را هم فراموش جادو و طلسمات میکردی، وای، راضی میشدم.» او فقط گفت: «توهینهایی که هیچوقت فراموش نمیکنم، بلیکلی.» در تمام این مدت سعی میکرد قلاب قایق را روی دماغش متعادل نگه دارد.
به او گفتم: «تو مرا خسته میکنی.» وقتی به محل فرود رسیدیم، گفت: «اگر جادو و طلسمات میخواهی فینال بزرگ را ببینی، بیا، ویلکینز.» مردِ تیزبین کمی عقبنشینی کرد. او گفت: «اسم من تریپلر است.» هاروی گفت: «میدانستم که قضیه به زمین خوردن ربط دارد.» به او دعا گفتم: «باور کن، کسی که زمین میخورد تویی.» او فقط گفت: «بیا، فینالیست، اگر میخواهی طلسم فینال بهترین دعانویس شهر بزرگ را ببینی. مطلقاً هیچ اتفاقی نمیتواند برایت طلسم نویس بیفتد. بیا جلو، بلیکلی، اگر میخواهی ببینی که من طلسم نویس شهر شادگان در شعلهای از شکوه و جلال غرق میشوم.» میدانستم که میخواهد کار احمقانهای بکند، چطور میتوانستم جلویش را بگیرم؟ میتوانستم ببینم که تریپلر، یا هر اسم دیگری که داشت، کمی عصبی است، اما هروی او را مثل یک سگ کوچک دنبال کرد.
این هروی است. او بهترین دعانویس شهر در حالی که عصایش را تکان میداد طلسم و فریاد میزد، از کوچهی کابین بالا رفت. «زود خوابیدن و زود بیدار شدن، و تو هیچوقت هیچ پسر معمولیای رو پیدا نمیکنی. میتوانستم صدای رفت و آمد دیدهبانها را در کلبهها بشنوم، اما او خیلی اهمیت میداد. وقتی به خانهی ییلاقی رسمی رسید، حدود دوازده دیدهبان خوابآلود با ما طلسم نویس شهر هندیجان بودند، لباسهایشان تا کمرشان بالا رفته بود و موهایشان ژولیده بود - فکر نمیکنم کاملاً بیدار به نظر میرسیدند. یکی از آنها با تعجب گفت: «الان داره چیکار میکنه؟» وای، ویلیگر ، هاروی شبیه یکی از آن شوالیههای قدیمی بود که جلوی قلعه ایستادهاند.
به یکی از رفقا گفتم: «من را تفتیش کنید. او مرا یاد سر بیلدینگ لات، یا هر اسم طلسم نویس دیگری که رویش میگذارند، در داستانهای شاه آرتور میاندازد.» هاروی فریاد زد: « آقای آرنولدسون ! اوه، شما آقای آرنولدسون، قبل از اینکه به خانه برگردم، بیایید اینجا و از من عذرخواهی کنید! بیدار شو، پیرمرد احمق!» به هاروی گفتم: «تمامش کن؛ حالا هر چه بهت بگم، مهم نیست.» او فقط مدام فریاد میزد: «اگر از روبرو شدن با من خجالت نمیکشی، بیا بیرون! بیا بیرون تا وقتی که تمام وجودت را خیس نکردهام! اوه، تو آرنولدسون؛ بیا بیرون و چیزی را که به من گفتی پس بگیر! اگر میخواهی عذرخواهیات را بپذیرم، بیا بیرون! اگر میخواهی عذرخواهیات را بپذیرم، بیا بیرون! از تاریکی نترس! بیا بیرون! اوه، تو...
اوه، آقای آرنولدسون، بیا بیرون؛ هوا مهآلود و دعا زیباست!» گفتم: «هروی، میشه ساکت بمونی؟» ناگهان کسی که حوله حمام به تن داشت، از ایوان بیرون آمد. سپس چند سر از پنجرهها بیرون آمد. هاروی فریاد زد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر