یکشنبه ۰۳ اسفند ۰۴ ۱۴:۰۴ ۴ بازديد
سیم اسکینسون، دوئت بینظیر اد اسمیت و هنری آلتمایر با کورنتهایشان برای یک بار هم که شده، و بخش کلارینت که بخشهای سریع را طوری میبلعد که مو به تن آدم سیخ میکند، نمیشناسم. ما یک سر و گردن از هر گروه دیگری که وارد مسابقات میشود بالاتریم، اما مشکل همینجاست. داوران هرگز در حد «شاعر و دهقان» آموزش ندیدهاند. آنها همیشه جایزه را به گروه نظامی پینزویل میدهند که یک طبل باس نقاشیشدهی پنج فوتی دارد و باید برای یک قطعهی کنسرت دعا «بر فراز امواج» بنوازد، چون...[صفحه ۱۸۲]یه طلسم نویس شهر گلبهار نوازندهی کرنتِ درست و حسابی تو شهر. یه وقتایی یه نوازندهی واقعی رو طلسم نویس میفرستن که این مسابقهها رو داوری کنه، اونوقت ما با هفده تا اختلاف میبریم.شاید باور نکنی جیم، اما من فارغالتحصیل گروه موسیقی هومبرگ هستم. شک طلسم نداشتی که من چیزی جز یک شهروند معمولی هستم، نه؟ اما این یک واقعیت است. من یک عضو گروه موسیقی هستم. من خیلی متواضع هستم که به آن ببالم، اما قبل از هجده سالگی یک بوق حمل میکردم و یونیفرم داشتم. فکر میکنم هیچ چیز، حتی اداره آتشنشانی، نمیتواند به اندازه یک گروه موسیقی، یک پسر بچه شهری کوچک را با چنین جاهطلبی دیوانهواری پر کند. وقتی دوازده ساله بهترین دعانویس شهر بودم، به تماشای آن گروه در طلسم نویس شهر گناباد قسمتهای باشکوهترش مینشستم، با این احساس که اگر بتوانم آنقدر بزرگ شوم که در آن بنوازم، دیگران میتوانند کشور را اداره کنند و در نبردهای بزرگ آن دعا بدون هیچ حسادتی از جانب من پیروز شوند.
نوازنده طبل در آن زمان پسری شانزده ساله بود. البته، به عنوان نوازنده طبل در گروه، زیاد با مردم عادی معاشرت نمیکرد.[صفحه ۱۸۳]بچهها، و من او را نمیشناختم. اما آنقدر نگاهش کردم تا دندههایم از حسادت ورم کرد و ترکید؛ و از خودم میپرسیدم چطور بخت و اقبال جادو و طلسمات دست به دست هم داده و آن پسر خاص را تا این حد به اوج شکوه و جلال رسانده است. وقتی چهارده سالم بود، جادو و طلسمات دنبال کار او رفتم. اما هیچوقت نتوانستم نواختن طبل کوچک را یاد بگیرم. باید یاد بگیری «بغل» بزنی، و من نمیتوانستم طلسم نویس شهر چناران دست چپم را وادار به این کار کنم.
یک سال تلاش کردم جادو و طلسمات و احتمالاً هنوز هم تلاش خواهم کرد، اما جادو و طلسمات به خاطر این واقعیت که وقتی اد نورتون شهر را ترک کرد، هورن آلتو قدیمی بهترین دعانویس شهر و خرابش را با سه بهترین دعانویس شهر دلار و یک سگ به من فروخت. تقریباً به اندازه یک هورن ماهی موسیقی در آن باقی مانده بود، اما من آنقدر خوشحال بودم که انگار یک ارگ بادی بوده است، و وقتی مردم اجازه بهترین دعانویس شهر ندادند در خانه با آن تمرین کنم، آن را به روستا طلسم نویس طلسم بردم و در انبار اسمایلی گرت نگه داشتم. بعد از مدتی یاد گرفتم که چگونه صورتم را در دهانه ساز جا دهم.[صفحه ۱۸۴]به روش درست، و همینطور که صداهایی که درمیآوردم انسانیتر میشدند، کمکم طلسم نویس شهر سرخس به شهر نزدیکتر میشدم، تا اینکه بالاخره در انبار خودمان تمرین
میکردم. و سال بعد، اسکینسون به من اجازه داد که به گروه بپیوندم و در اجراهای کماهمیتتر به عنوان نوازنده آلتو دوم «پد» بزنم. من پنج سال با گروه نواختم و با اینکه هیچوقت از «بخش ضرب» که همان چیزی بود که ترومبونیستها و درامرهای اسنیر و دیگر اشرافزادگان گروه به آن آلتو میگفتند، بیرون بهترین دعانویس شهر نیامدم، تمام تفریحات و ماجراجوییهایی را که یک نوازنده گرانقیمت میتوانست داشته باشد، تجربه کردم و کاملاً خوشحال بودم. هنوز هم میتوانم با غرور نگاههای سبزه سیر پیت آمتورن و دعا بیلی مدیگان و اسنوزر اکلی را به یاد بیاورم، وقتی که با شکوه در خیابان رژه میرفتم و سه بوشل برنجی قدیمی و گرانبهایم را در آغوش میگرفتم و «اوم-اوم» میکردم تا جایی که طلسم نویس شهر لردگان چشمهایم از حدقه بیرون میزد.
البته آنها بیشتر اوقات نمیدانستند که[صفحه ۱۸۵]داشتم تغییر نتهایم را که نیم درجه آن طرفتر بود تماشا میکردم و با خودم فکر میکردم که آیا میتوانم بدون طلسم جادو و طلسمات اینکه روی کلید سل بیفتم، این کار را انجام دهم. برای آنها شبیه سوسا بودم، و وقتی در کنسرتهای گروه موسیقی با غرور به صندلیام تکیه میدادم و یک صفحه موسیقی از همسایهام قرض میگرفتم - صفحهای که همسایه میگفت بیشتر عبری طلسم است - احساس میکردم مثل یک سناتور یا رئیس دیوان عالی هستم که به مردم عادی اجازه میدهد او را ببینند. دلم برای پسربچههای فقیر شهری میسوزد که این روزها مجبورند بزرگ دعا شوند و برای هیجان به تاکسی و نمایشهای وودویل وابستهاند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر